جنوبی ترین مرد

دلنوشته ها وسروده های یک خوزستانی خونگرم -اشعار سیاسی و درد نوشته های دلی پردرد

دلنوشته ها وسروده های یک خوزستانی خونگرم -اشعار سیاسی و درد نوشته های دلی پردرد

جنوبی ترین مرد

نمیدانم که هستم هرکه هستم
قلم چون تیغ میرقصد به دستم

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

هستی مان بسته به مستی شده

مذهبمان باده پرستی شده

باده پرستیم وازآن مست مست

بی خبرازهرچه شدوهرچه هست

هست هرآنچیز که درمستی است

بی می و مستی همه جاپستی است

مستم وازمستی خودسرخوشم

بازاگر می بدهند سر کشم

مست بدانسان که شوم کور وکر

تاکه به مستی کنم ازشب گذر

چونکه شب من شب دیوانگی است

شب چورسد نوبت درماندگی است

قلب مراطاقت این درد نیست

دردی که در تاب چهل مرد نیست

چاره ی درد بغیر مستی نبود

راهی بجز باده پرستی نبود

گر که خدا روزی حرامش نمود

قصد و غرض شرب مدامش نبود

آنکه همه عمر ننوشیده است

یک شب دیوانه نخوابیده است

هر که بدید یک شب دیوانه را

شب نزند جز در میخانه را

محفل مستان خبرازهوش نیست 

حاجت بر چشم سر و گوش نیست

هرکه بود مست تراز دیگران

وصل تراست از همه با آسمان

هرچه بگوید همه باراستی است

بی کلک و صادق و بی کاستی است

ما عارف مکتب میخانه ایم

شاگرد جام می و پیمانه ایم

مسلک ما پاکی و مردانگیست

مکتب ما مستی و دیوانگیست

مست خرابیم ولی دست گیر 

باده پرستیم ولی سربه زیر

شایدبه چشم همگان کافریم

مابه نگاه دگران ننگریم

باز سفر مکه به مستی کنیم 

باده زده باده پرستی کنیم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۵:۴۸
salim hamadi

خانه ی طوفان زده تشنه ی آرامش است

هیچکس آسوده نیست خانه چودرآتش است

قوم مغول باعبا بااسب دین آمدند

آنان به اسم خدا در پی زین آمدند

کاسبی ازراه دین بسترش آماده بود

ابزاراین کاسبی تسبیح و سجاده بود

منبری آماده شدشیخ به منبر نشست

کس نشدآگه که شیخ خودشده شیطان پرست

شاه دراین سرزمین خصلت شاهان نداشت

عاشق این خانه بودآنچه که خواهان نداشت

شیخ به آن شاه خوب مهلت کاری نداد

چیزی بجزجهل خلق شاه رافراری نداد

رفت وبهمراه او برکت ازاین خانه رفت

برکت این خانه بود اوکه غریبانه رفت

شیخ دراین خانه شدشاه و به کرسی نشست

شاه عباپوش راقدرت نمود مست مست

اوکه بخون تشنه بود حکم به کشتار داد

خانه به فرمان شیخ کشته ی بسیار داد

بعد چهل فصل سرد خانه چنان یخ زده 

کزاثرش زندگی مرده دراین غمکده

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۷ ، ۲۲:۴۰
salim hamadi

خوابم اما هیچ بیدارم مکن

بیش ازاین خودرابدهکارم مکن

نیست درمن تاب طوفانی دگر

بهرزخم دیگری جانی دگر

من به بیداری چومجنون میشوم

چون تو رابینم دگرگون میشوم

ترسم آخردست خود کاری دهم

یا تورا ناخواسته آزاری دهم

من به خواب فارغ زدنیا میشوم

همسفرباخواب وروئیا میشوم

دیدن کابوس به خواب آسانتراست

خواب باشم درد خنجر کمتر است 

دیدمت درخواب اما با وفا

رفته بوداز خاطرم کردی جفا

چون گذشته عاشقت بودم هنوز

خواب ماندم زین سبب درطول روز

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۷ ، ۰۷:۳۱
salim hamadi

ساقی امشب آتشم را تیزکن

آتشین جام مرا لبریز کن

امشب ازهرشب برایم شب تراست

امشب من ازنژادی دیگراست

هرشب ای ساقی مرامی داده ای

دست رد برسینه ام ننهاده ای

امشب است این آخرین می خواستن

هست فردا وقت زحمت کاستن

ای کریم امشب کرامت بیش کن

این رعیت را رعایت بیش کن

عدل تو می جزبه ظرفیت نداد

می به می خواران به یک نسبت نداد

میدهی می در خور میثاقشان

خوب میدانی تواستحقاقشان

پیش می خواران عدالت این بود

جان فدای اینچنین آئین بود

ای به هرکس داده استحقاق حق

مستحقم مستحقم مستحق

مستحقم بیشتر مستم کنی

بی امان بی پا وبی دستم کنی

مست بایدشدنه چون شبهای پیش

خواهمت مستم کنی این باربیش

گاه بایدمست شددیوانه وار

تادهی ازکف عنان اختیار

تانبینی آنچه را نادیدنی است 

صحنه ها گاهی بد و اهریمنی است

رهرو یک راه خونین منظرم

از چنین ره مست باید بگذرم

روز بایدفارغ ازهرهست شد

بایدامشب پس حسابی مست شد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۷ ، ۰۷:۴۱
salim hamadi

مردم ایران زمین الحق که در دنیا تکند

اینچنین خلقت به عالم بی نشان و اندکند

مردمی پرادعائیم کز همه ما بدتریم

گرچه خود رامیفریبیم کز نژاد برتریم

وقت کار فکرفراریم و بخانه فکر کار

فرصت دزدی بیابیم جمله دزدیم کهنه کار

درنماز فکر فسادیم پیش مردم با خدا

ازمسلمانی نداریم بهره ای جز ادعا

کس چوسردردی بگیرد جمله میگردیم طبیب

احترامش بیش باشد هرکه پول دارد به جیب

زن چوآرایش نماید فاحشه نامش دهیم

دختری رد شدنظرها بهر اندامش دهیم

زن اگرمطلقه شد گوئیا باشد خراب

وای بحال آن زنی که راحت است وبی حجاب

زن که دارد شوی و فرزند بوی فرند خواهد چکار

درغیاب شوهر خود میرود سوی قرار

شوهران ازصبح تاشب درپی یک لقمه نان

گشته دنیای مجازی جای تفریح زنان

باپسر چت مینمایددختری درطول سال

بعد میفهمد که بوده نام آن دختر جلال

پیش مردم سربه زیریم و به خلوت بی حیا

کارهای خوبمان هم جمله از روی ریا

درفساد هم پیش ایران گشت تایلند روسفید

که دگر آوازه ی ما به همه عالم رسید

در دبی دخترایران بی بکارت میشود

بردن دختر از ایران یک تجارت میشود

ازخجالت گربمیریم کمترین تنبیه ماست

برتریمان هم بلا شک حرف مفت و ادعاست

برتریم در بی حیایی در فساد و هرزگی

برترین در کار زشت و پستی و آلودگی

خاکمان برسر بباید که چنین بی غیرتیم

اینچنین اسیر نفس و بندگان شهوتیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۲
salim hamadi

این روزها اوضاع مملکت آنچنان آشفته و نا بسامان است که پیش بینی تحولات و اظهار نظر در خصوص آینده ی نظام و کشور واقعا آسان نیست .اما تردیدی نیست که آینده آبستن تحولات بزرگی است که قطعا به سود حاکمیت نخواهد بود .شاید اگرهر کشوردیگری با وضعیتی مشابه آنچه در کشورمان حاکم است مواجه میشد ،تغیرات بنیادین و اساسی درساختارحاکمیت و نظام حاکم امری حتمی و قطعی بود اما ازآنجاکه کشور ما و نظام حاکم شبیه به هیچ کشور و حاکمیتی نیست لذا نمیتوان به درستی تحلیلی از اوضاع و شرائط داشت .متاسفانه رفتار حاکمیت بگونه ای است که نه  رسوائی های بی پایان و مسلسل وار سبب احساس شرم در آنان میگردد و نه حاضرند علیرغم فساد غیرقابل کنترل و فراگیر و اثبات ناکارآمدی و تاراج ثروت و منابع در طول چهل سال برخورداری از قدرت و ثروت ،عرصه را برای حضور دیگران خالی نمایند و گوئیا عهدبسته اند تا آنجا که ممکن است برای ماندن درقدرت تلاش کنند و بعید نیست  که تا در کشور کشت و کشتاری به راه نیفتد و خون بی گناهان ریخته نشوداین قائله به پایان نرسد.رفتار حاکمان که مدعی دینداری و خدا ترسی هستند پارادوکسی غیر قابل درک را بوجود آورده است .از یک سو خود را مسلمان و مقید به احکام دین و خواهان برقراری فرامین الهی معرفی میکنند تا آنجا که حتی رفتن به بهشت و جهنم هم بایدبنا به خواست و نظر آنان باشد و خود را ازخود مردم نسبت به آخرتشان دلسوزتر میدانند ازسوی دیگر بخاطر قدرت و ثروت حاضرند همه ی ملت و دارائی های کل کشور را فدای قدرت طلبی و زیاده خواهی و حرص و طمع سیری ناپذیر خود سازند .اگر واقعا اندیشه ای الهی حاکم بود بهیچ عنوان حاضر نمیشدند چشم بر روی تاراج و غارت بی رحمانه ثروت توسط ایادی خویش ببندند و همچنان نیز برای ماندن در قدرت دست و پا بزنند .

مردان دین طبعا می بایست درفکر آخرت خویش باشند و دغدغه ی انان نیزباید رستگاری از دنیا باشد .در حالیکه آنچه عملا شاهد هستیم دقیقا عکس این مساله است و حب دنیا و حب قدرت و ثروت را به وضوح میتوان در رفتار حاکمان مشاهده کرد.

وقتیکه یک ملت یکصدا خشم و نفرت خود را از حاکمان فریاد میزنند و هیچکس اعتماد و اعتقادی به آنان ندارد ،چرا حاکمان بجای احترام گذاشتن به خواست ملت در صدد خاموش کردن صدای اعتراض انان باتوسل به قوه ی قهریه و سرکوب کردن آنان و ایجاد رعب و وحشت در میان ملت باشند .مگر این ملت نبودند که آنان رابه قدرت رساندند حال چرا همان ملت فریب خورده و عوامل اجنبی خوانده میشوند.ای کاش حاکمان بجای اینهمه تلاش برای بقای بیشتر در فکر آن بودند که تاریخ درمورد آنان چکونه قضاوت خواهد کرد ؟آیا نام نیکی از خود بجا گذاشته اند؟

خواه ناخواه این صفحه ی سیاه از تاریخ کشورمان نیز ورق خواهد خورد اما ایکاش در زمان باقیمانده از حضور انان در قدرت به تلافی چهل سال آسیب زدن به منافع ملی با خاطره ای خوش قدرت را به اهلش واگذار میکردند و خود پی کار خود میرفتند شاید در اینصورت پایانی بهتر برای خود رقم میزدند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۷ ، ۰۵:۵۱
salim hamadi

حتی یکی هم دل نمی سوزاند برایم

حتی یکی هم نشنود غم ناله هایم

حتی یکی هم حال وروزش مثل من نیست

دردی که من دارم نمایان در سخن نیست

من مانده ام تنها دراین آشفته بازار

از رسم این نامردمان دیدم بس آزار

کس همچو من دیوانه و عاشق نبوده

عشقی که نابود و زمین گیرم نموده

دیگرنه نای حرکتی دارم نه امید

شام سیاهم کی ببیند روی خورشید

دیگر خودم هم راضیم پایان پذیرم

بهتر که بی دلدار خود ازغم بمیرم

هم داغ هجران دیدم و هم دشنه خوردم

از آنکه اورا برتر از جان میشمردم

دیدم بسی آزار از آن جلاد دلدار

کز جور او گشتم ز هرچه عشق بیزار

اینک منم آنکس که دلداری ندارد

انکه به خاک افتاده و یاری ندارد

اینک منم تنها و خونین بال و مغموم

انکس که باشد تا ابد از عشق محروم

من که همه عمر زندگی باعشق کردم

 تا زنده ام دیگر پی عشقی نگردم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۷ ، ۰۴:۱۹
salim hamadi

هرلحظه اگرچه هست یک دم

عمر تک تک لحظه هاست باهم

این لحظه که هست فرصت ماست

 هرلحظه که  پیش روست زیباست 

ما غیر همان لحظه نداریم 

 تا در ره خویش گل بکاریم

حیف است به گذشته بسته باشیم

افسرده و دل شکسته باشیم

باید که به لحظه زندگی کرد

 دنیا نکند دمی عقب گرد

آنان که اسیر رفته هایند 

گوئی که به مرگ مبتلایند

در بند گذشته ها اسیرند

اینگونه تقاس زخود بگیرند

انکس که بهای دم بداند

معنای دم و عدم بداند

گنجی است که معادلی ندارد

عمر رو به عقب پلی ندارد

گر قدر دم و لحظه ندانیم

هنگام سفر ز نادمانیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۷ ، ۰۳:۴۸
salim hamadi

من اگربسته لبم رضایتی درآن نیست

نیست ازحال خوشم چودیده ام گریان نیست

باتوحرفی نزدم چوکارزحرف بگذشته

اشک خودنهان نمودم چوبخون آغشته

آنچه کردی تو بمن جان مرا میگیرد

شک نکن این دل بیچاره زدرد میمیرد

باتوآخرچه بگویم که چه تغییر کند

حرف من گریه ی من دیگرچه تاثیر کند

توچنان دشنه زدی که مرگ من حتمی بود

نه فقط دشنه زدی که دشنه ات سمی بود

بعدازآن تیغ جفابخاک وخون غلطیدم

من درآن روز سیاه مرگ خودم را دیدم

آدم از عشق قدیمی چو خورد تیغ جفا

دگرآن زخم گران رانبود هیچ شفا

چه بگویم که ازآن روز چه زجری دیدم

مرده بودم ودگر هیچ نمی فهمیدم

بعداز آن روز دگر از همه میترسیدم

دگر از وحشت کابوس نمی خوابیدم

تاکه آن روز تو را سرخوش و خندان دیدم

پس چرا مثل تو من نیز نمی خندیدم

فرق ماچیست مگرتو آنچنان من اینسان

من زمین گیرشدم توبردی ازیاد آسان

بعدازآن سعی نمودم که فراموش کنم

در دلم آتش این واقعه خاموش کنم

سعی کردم که توراببخشم و بخشیدم

چون گذشته دگر آنقدر نمی ترسیدم

حال که چندسالی گذشته از آن ایام

دل دیوانه من هنوز بود ناآرام

بخداسپردمش بود خدایش حافظ

زفراموشی او اگر چه هستم عاجز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۰۷:۱۶
salim hamadi

یکی نامرد نصرانی زنی را نزد عیسی برد، و در محضر شهادت داد که این زن پاکدامن نیست! ... زن از شرم گنه چون آهوی زخمی، هراسان بود و مروارید اشکش از خجالت روی مژگان بود، مسیحا از تأثّر، همچو گردابی به خود پیچید، و توآم با سکوتی سوی یاران دید، ز چشم همرهانش ناگهان برق غضب جوشید، یکی آهسته، امّا با ادب پرسید: که ای روح مقدّس از چه خاموشی؟ چرا از جرم این پتیاره این سان دیده میپوشی؟ سزای این چنین جرمی مگر بر تو مبرهن نیست؟ ولی فرزند مریم، همچنان با شاخۀ خشکی که بر کف داشت، نقشی بر زمین میزد، و با پای تفکر گام در راه یقین میزد، که ناگه، اعتراض دیگری، زان جمع، بالا شد. که ای عیسی! چه میخواهی؟ گناه او نمایان است، سزایش سنگباران است، چراغ عفت مریم، درون سینۀ این دیو، روشن نیست، و این بدکاره را راهی، به جز در زیر سنگ شرع، مردن نیست. مسیحا از پی اندیشه ای کوته، سکوت تلخ را بشکست، و چون روشن چراغی، در میان دوستان بنشست، وگفت: آری، سزایش سنگباران است، ولیکن سنگ اوّل را، به سوی این زن آلوده در عصیان کسی باید بیندازد، که خود، عاری ز عصیان است و دامانش، رها از چنگ شیطان است! و میپرسم: که مردی با چنین اوصاف، اندر جمع یاران است؟ مسیحا حرف خود را گفت، و سر را در گریبان کرد، و همراهان خود را، زان قضاوت ها پشیمان کرد! که را جرأت، که نزد پاک جانان جان خود را پاک از لوث خطا بیند؟ که را زهره، که خود را پاک، نزد انبیا بیند؟ پس از لختی، کز آن بی حرمتی یاران خجل گشتند، و از محضر برون رفتند ؛ مسیحا ماند و آن زن ماند و عیسی با زبان نرم، آن محجوبه را فهماند، و با اندرز های پاک، بذر عفت و نیکی، به دشت خاطرش افشاند، ... و آن زن، با هوای تازه ای، بیرون ز محضر شد، و تصویر نویی، از شرع، در ذهنش مصوّر شد، که از خون بنی آدم، چراغ شرع، روشن نیست ؛ و راه شرع، تنها راه، کشتن نیست! تو را، ای ادّعا پرداز احکام مسلمانی، نمیگویم مسیحا شو، که ایمان پیمبر، در دل و جان تو و من نیست، ولی سر در گریبان کن، و از خود نیز پرسان کن، که اعمال تو آیا، گاهگاهی، بد تر از کردار آن زن نیست؟ و از داغ هزاران جرم پنهانی بگو ای مرد، ترا آلوده دامن نیست؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۵۸
salim hamadi

 

روزگارمیطلبد که مرد نامرد شود

وانکه مرد است زجمع مردمان طرد شود

رسم دنیاست که ازمردانگی بیزار است

شیوه اش بامرد حق دشمنی و پیکاراست

آنچنان سخت بگیرد که کند تسلیمش

تاکه ناچار شود مرد کند تعظیمش

مرد دائم زخمی وباروزگار درگیر است

بخت او ناسازگار و شاکی از تقدیراست

مرد اگرمال ندارد احترامش نکنند

آنچنان که عده ای حتی سلامش نکنند

مردی و مردانگی دیگر ندارد مشتری

 دست شوئی گر ز مردی پیش این خلق خوشتری

این زمان مردی به آن است که دارا باشی

بی خیال غیرت و اهل مدارا باشی

این زمان نامرد باید بود از مردی گذشت

مردی و مردانگی هم قصه و افسانه گشت

گاه می بینی زنان مردتر از مردانند

شیر زنانی که بپا خواسته در میدانند

این زنان تاج سر تمامی مردانند

مرد اگر دراین زمان هست فقط آنانند 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۴۵
salim hamadi

به کجاتوان سفرکرد که غمی درآن نباشد

که در نشان زدرد و ستم و فغان نباشد

به کجاروم که درآن همه یکدلند و یکرنگ

نه صدای تیر و ترکش نه درآن نشانی ازجنگ

به کجاروم که مردم طمعی بهم ندارند

همه مهربان وعاشق همه خیرخواه ویارند

نه کسی جفانمایدنه دلی شکسته باشد

نه کسی غریب وتنها نه دری که بسته باشد

نه نشان زظلم وتبعیض نه ستمگری نه مظلوم

نه وجود دادگاهی نه قضاوتی نه محکوم

بگمانم آنچه خواهم سفری به آسمان است

که بودبهشت موعود که نصیب مردگان است

به کجاسفرنمایم که دلم بگیرد آرام 

که کمی کنم فراموش غم ودرد و رنج وآلام

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۰۵:۵۹
salim hamadi