جنوبی ترین مرد

دلنوشته ها وسروده های یک خوزستانی خونگرم -اشعار سیاسی و درد نوشته های دلی پردرد

دلنوشته ها وسروده های یک خوزستانی خونگرم -اشعار سیاسی و درد نوشته های دلی پردرد

جنوبی ترین مرد

نمیدانم که هستم هرکه هستم
قلم چون تیغ میرقصد به دستم

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۸۲ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

قلندر وارازاین دنیا گذشتم

به دنبال خدا بسیار گشتم

زمین راهی بسوی آسمان نیست

برای معرفت کس را زمان نیست

زمین جولانگه شیطان ونفس است

بنی آدم اسیر جهل و ترس است

زمانی درسرش شورجوانیست

زمانی هم اسیر ناتوانی است

کجایابدمجال تاپرگشاید

چگونه ازپس نفسش برآید

کسی که بنده ی شیطان ومال است

خدایش کی خدای متعال است

چه میداند که عشق ومعرفت چیست

کجا اندیشه ی او آسمانیست

کجا دغدغه اش سیر کمال است

کجالایق به وصل لا یزال است

بنی آدم گرفتار زمینند

به راهشان شیاطین درکمینند

زمین عروسکی انسان فریب است 

که انسان درمصافش ناشکیب است

به آسانی اسیر خاک گردد

 اگر دلبسته شد ناپاک گردد

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۵:۲۶
salim hamadi

افسوس ازاین عمرکه بیهوده تلف شد

افسوس نصیبم فقط آه و وا اسف شد

افسوس که هموارنشدراه عبورم

افسوس که بی ثمر بوده حضورم

افسوس که تقدیر مرا یکسره آزرد

افسوس که دنیای پلید حق مراخورد

افسوس که تعبیر نشد خواب وخیالم

دنیای پراز ورطه نمیداد مجالم

تاچشم به هم زدم فصل خزان شد

عمرم همه صرف حرف این وآن شد

افسوس خداوقت خوشی رفت زیادم

تنها چوشدم یک تنه از پای فتادم

 افسوس که گلهای مرا دست اجل چید

وانکس که مرابودعزیز پرزد وکوچید

افسوس زمان این گهر ناب فنا شد

افسوس دلم زخمی صدتیر جفا شد

افسوس که دنیای مرا عشق سیه کرد

افسوس که فردای مراغصه تبه کرد

من مانده ام و حسرت وافسوس فراوان

ازداغ زمانی که غمم برد به تاوان

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۰۴:۳۴
salim hamadi
خداوندی که لطفش بیکران است
خدائی دستگیر و مهربان است
به هرسو بنگری آنجا خدا هست
خدا در آشکار و در خفا هست
گرفته آدمی را او در آغوش
بشر  بیند شود از شوق مدهوش
نمیداند خداوند عاشق اوست
نمیداند چقدر میداردش دوست
خداوندی که مارا آفرید است
به مانزدیکتر ازحبل الورید است
اگر بیند که انسان بی خدا گشت
اگر انسان زاصل خود جدا گشت
اگر بیند شده غره به زورش
اگربی منفعت باشد حضورش
اگر پندارد آدم لا یزال است
چو پندارد حیاتش بی زوال است
اگرجای خدا حکمت نماید
اگر ناشکری نعمت نماید
اگرپارا نهد درجای ابلبس
کند بنیاد حقد و کینه تاسیس
خدا باروشنی ناظر به کار است 
چو یک ارزن به مشتش روزگار است
شود غمگین چو بیند جهل مارا
نمیبینیم اگر لطف خدا را
اگرچه رسم آدم  بندگی نیست
خدا رسمش بجز بخشندگی نیست
    
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۰۳:۰۶
salim hamadi
مادراین دنیای بد افتاده را ول کرده ایم
باجدائی زندگی را سخت ومشکل کرده ایم
ماهمه دنبال دنیا بی توقف میدویم
وانکه افتد ازکنارش بی نگاهی میرویم 
گاه میافتد برادر گاه میافتد رفیق
ما ولی تنها بفکر پیش افتادن درطریق
گرکه میشدهرکه افتدباشدش یک دستگیر
هردو آخر میرسیدند تابه مقصدگرچه دیر
گرچنین میکرد آدم کس دگر مشکل نداشت
هیچکس از کار دنیا وحشتی در دل نداشت 
چندازما ای عزیزان رنج یاران دیده ایم
شب ولی آرام و راحت بی خیال خوابیده ایم
چند ازما وقت رفتن فکر جزخود بوده ایم 
یاگره از کار مردم بی طلب بگشوده ایم
کاشکی افتادگان را  دیگران یاری دهند
دردمند و بینوا را کاش  دلداری دهند
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۶ ، ۰۴:۴۷
salim hamadi
مرد را گریه زغمها عیب نیست
مرد را زندان و دعوا عیب نیست
مرد گردد گاه بی چیز و فقیر 
هیچگاه اما نمیگردد حقیر
مرد شاید قرض گیرد از کسی
هیچگاه اما نباشد ناکسی 
سرکند او گاه در کوخ و کپر
نیست اما در پی مال دگر
مرد بدذات و خیانتکار نیست
شکل ظاهر ارزش و معیارنیست
مرد داند حرمت نان و نمک
مرد نیست آنکه کند خوذ رابزک 
حق خوری و ظلم رسم مردنیست
هیچ مردی بی غم و بی درد نیست
مردرابانان بریدن کار نیست
شیوه اش رنجاندن و آزار نیست
مرد بودن کار هر مودار نیست
لایقش هر پست و بی مقدار نیست
درهزار یک مرد پیدا میشود
سهم او هم سیل غمها میشود
یا که پشتش از جفاها خم شود
یا که دق مرگ از فزون غم شود
    

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۳۸
salim hamadi
هیچکس اینجا نخواهدصحبت دریا کند
کس نخواهدزین جماعت راه خود پیداکند
دیده رابستن گناه است دزد اگردرخانه است
خانه باشد همچو موطن هموطن همخانه است
ظلم هرگوشه تنیده همچو تار عنکبوت
کس ولی چیزی نگوید کشته مارا این سکوت
آنکه بر بال کبوتر میزند باکینه تیر 
آرزو دارم بگردد سهم دندانهای شیر
کفترافتاده برخاک بال او زخمی چراست؟
تا که ظلم وظالمی هست درهمه موطن عزاست
بگذرد امروز و فردا کی شودهنگام عشق
 کی میان خلق گردد زنده ازنو نام عشق
انکه دارد ترس جانش تاابد زندانی است
هرکجا حاکم بودترس حق  وعدل قربانی است
ای که بگرفتی کلاهت این هوا طوفانی است
 انچه غارت مینمایندحق هر ایرانی است
مابنی آدم چو هستیم عضوی ازیک پیکریم
 فکر همنوعان نباشیم پس زحیوان کمتریم
    
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۱۸
salim hamadi
بنازم من وفاداری سگ را 
که می ارزد هزار بی ذات و رگ را
به سگ دادی چو تکه استخوانی
نبینی تا ابد زان سگ زیانی
حراست میکند شبها زمالت
زدزدان میکند راحت خیالت
برایت می رود در سینه ی شیر
شود باگله ی کفتار درگیر
دراین ره گرچه او جان را ببازد
بدون وقفه ای آن سگ بتازد
ندارد هرگز از تو انتظاری
گرسنه گر چه اورا چند گذاری
ولی انسان چو سگ وفا ندارد
چو سگ از مالکش حیا ندارد
اگر کاری کند دارد توقع
بخواهد حاجتش را باتضرع
به او لطفی کنی گردد وظیفه
اگر لطفی کند خواهد اضافه
بیان حاجتش با التماس است
اگرحاجت روا شد ناسپاس است
دلیل دوستیش جز مصلحت نیست
مدد گر میکند از معرفت نیست
اگرسودی نداری ناشناس است
که در واقع رفیقش اسکناس است
خیانت در هوای اعتماد  است 
که اغلب مصلحت  تنها مراد است
زند خنجرتورا آنکس که یار است
که زخمش بس عمیق وماندگار است
خلایق حق خوریها می نمایند
بسی بنشسته بر جای خدایند
ضعیفان بهر آنان نردبانند 
چنین خود را با بالا میرسانند 
چنین مخلوق بدتر از سگان نیست؟
قضاوت باشما سگ قهرمان نیست ؟
    
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۰:۲۸
salim hamadi
ﺍﺯ دکتر ﻣﺼﺪﻕ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
ﻓﺮﻕ ﺑﻴﻦ ﯾﮏ ﻣﺪﯾﺮ فاسد ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﻳﻚ ﻣﺪﯾﺮ فاسد  ﻏﺮﺑﻰ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺍﺳﺖ!
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﭼﻴﺴﺖ؟
ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻰ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﻓﺮﻧﮕﯽ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻛﻨﻰ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﻘﻂ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻴﺞ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﻰ ،ﻭﻟﻰ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻰ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺩﻫﻰ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﻞ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻜﻨﻰ ﻭ ﻛﺎﺷﻰ ﻭ ﺳﺮﺍﻣﯿﮏ ﻫﺎﻯ ﺩﻭﺭ ﻭ ﻭﺭ ﺁﻧﺮﺍ بشکنی ﻭ ﺳﻴﻤﺎﻥ ﺯﻳﺮ ﺁﻧﺮﺍ ﻫﻢ ﺧﺮﺩ ﻛﻨﻰ و بوى گندى راتحمل کنی ، ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻰ ﺁﻧﺮﺍ ﺗﻐﻴﻴﺮ ﺩﻫﻰ!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۰۲:۵۵
salim hamadi
این نوشته بزرگان دنیا را به چالش کشید 
نظر شما چیه؟
.
تصور کنید،
  مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد. مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم  برای قرض گرفتن ندارد. به سراغ دارو فروش می رود و التماس می کند. به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان وام یا قرض به او بدهد. دارو فروش به هیچ وجه راضی نمی شود. به هیچ وجه. حالا مرد ما دو راه دارد. یا دارو را بدزدد و یا نظاره گر مرگ همسرش باشد. مرد دارو را شبانه می دزدد و همسرش را از مرگ نجات می دهد. پلیس شهر او را دستگیر می کند. 
کُلبرگ، روانشناس و نظریه پرداز بزرگ قرن بیستم، با طرح این داستان از مردم خواست به دو سوال جواب دهند:
١- آیا کار آن مرد درست بود؟
٢- آیا برای این دزدی، مرد باید مجازات شود؟ چرا؟
داستان معروف کُلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید. وی پس از طرح آن گفت از روی جوابی که می توانید به این سوال بدهید من می توانم میزان هوش و شعور اجتماعی  شما را تشخیص دهم و مهمترین قسمت این سنجش، پاسخ به سوال "چرا" در سوال دوم بود. هر کس جواب متفاوتی می داد. حتی سیاستمداران بزرگ دنیا به این سوال پاسخ دادند:
-آری، باید مجازات شود، دزدی به هر حال دزدی است. 
- زیر پا گذاشتن مقررات، به هر حال گناه است. فارغ از بیماری همسرش.
- کار آن مرد درست نبود اما مجازات هم نشود. زیرا فقیر است و راهی نداشته.
اما هنگامی که از گاندی این سوال را پرسیدند، پاسخ عجیبی داد. گاندی گفت کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید مجازات شود. چرا؟ زیرا قانون از آسمان نیامده است. ما انسان ها قانون را وضع می کنیم تا راحت تر زندگی کنیم. تا بتوانیم در زندگی اجتماعی کنار هم تاب بیاوریم. اما هنگامی که قانون منافی جان یک انسان بی گناه باشد، دیگر قانون نیست. جان انسان ها در اولویت است. آن قانون باید عوض شود. گاندی گفت انسان بر قانون مقدم است. 
کُلبرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت بالاترین نمره ای که می توان به یک مغز داد همین است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۰۲:۴۷
salim hamadi
گم کرده ام مسیرم درپیچ و تاب تقدیر
با روزگار چپ گرد هستم همیشه درگیر
در ازدحام انفاس باخویش هم غریبم
پا می نهم به هرجاغم میشود نصیبم
هرسو که میگریزم اقبال بسته بینم
تقدیر ناموافق دلها شکسته بینم
این بخت ناموافق رحمی بمن ندارد
یکبار هم به انصاف چشمی بمن ندارد
یک عمرغصه خوردم ماندم ولی به امید
افسوس روزگارم  درد مرا نفهمید
دیگرگذشته عمرم باکوله باری از درد
مأیوس و ناامیدم از روزگار چپ گرد
گمگشته ام دراین عمر کس نیز ره بلد نیست
وامانده در مسیرم اما زکس مدد نیست
    
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۰۲:۳۵
salim hamadi